تحلیل رجوی در دستگاه انقلاب ایدئولوژیک این بود كه كودكان مانعی بزرگ در راه رهائی فكری پدر و مادرانشان و لاجرم سرسپردگی کامل آنان به شخص رجوی بعنوان "رهبر عقیدتی"  این سازمان هستند. رجوی بر این باور بود که  با دور كردن بچه ها از پدر و مادرانشان،  ‌انرژی نهفته در درون  آنان آزاد شده و  ضمن وفاداری شان به وی خواهند توانست در راه اهداف وی بجنگنند.

توضیح: آنچه که ذیلا آورده می شود خلاصه ای از فصل دهم بخش سوم کتاب خداوند اشرف از ظهور تا سقوط (چاپ دوم – ۱۳۹۶) بقلم آقای سیدحجت سیداسماعیلی عضو پیشین شورای مرکزی مجاهدین است که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی چاپ و انتشار یافته است.

 قسمت دوم:

باز برگرديم به عراق و قرارگاه اشرف.

در سال ۱۹۹۷ میلادی برابر با ۱۳۷۶ هجری شمسی یعنی تقریبا یکسال پس از بازگشت مریم از اروپا به عراق و با توجه به آغاز بحران نیرو در سازمان، و بویژه بعد از شكست مفتضحانه  پروژه «عمليات راهگشايي» كه يك پروژه عظيم نيروگيري از ايران  بود، به فكر افتاد كودكاني را كه روزي آنها را به خارج از عراق و به كشورهاي اروپائي فرستاده بود  مجددا و با ترفند هاي مختلف و با  سواستفاده از عواطف والدينشان هر تعداد از آنها را كه بتواند مجددا به  قرارگاه اشرف برگرداند.

این کودکان در سال ۱۳۶۹ بعد از  مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک و طلاق های اجباری و فروپاشی خانواده در تشکیلات  به بهانه خطرات ناشی از جنگ اشغال كویت  توسط عراق  علیرغم مخالفت خانواده هایشان از طریق اردن به اروپا و كانادا فرستاه شده بودند.

سازمان مجاهدین طی این مدت آنها را در  کشورهای اروپایی و در کمپ‌‌هایی جداگانه ای نگهداری  کرد  تا این افراد را زیر سایه آموزش های تشکیلاتی و مادران تشکیلاتی به عناصری “مجاهد” تبدیل کند تا بتواند در زمان  مناسب آنان را نیز  در  جنگ با رژیم مورد  استفاده قرار دهد.  حال در اوج بحران نیروگیری در مجاهدین  زمان بازگرداندن آنان به منطقه و  حضورشان در میدانهای جنگ فرا رسیده بود.

لازم بذکر است که هیچ كدام از این كودكان مراحل قانونی مهاجرت فرزند خواندگی را طی نکرده بودند  زیرا اکثر آنان با مدارك جعلی وارد این كشورها شده  و سازمان با سوءاستفاده از عدم سختگیری ماموران فرودگاه‌ها بر رفت و آمد كودكان، این کار را صورت داده بود.

تحلیل رجوی در دستگاه انقلاب ایدئولوژیک این بود كه كودكان مانعی بزرگ در راه رهائی فكری پدر و مادرانشان و لاجرم سرسپردگی کامل آنان به شخص رجوی بعنوان “رهبر عقیدتی”  این سازمان هستند. رجوی بر این باور بود که  با دور كردن بچه ها از پدر و مادرانشان،  ‌انرژی نهفته در درون  آنان آزاد شده و  ضمن وفاداری شان به وی خواهند توانست در راه اهداف وی بجنگنند.

بازگرداندن این نوجوانان به قرارگاه  اشرف در سال ۱۹۹۷ كه تبدیل به ماشین‌هایی شده بودند که استقلال فكری نداشتند،‌ خیانتی دیگر در حق همین کودکان بود.  زیرا بسیاری از این نوجوانان پدران یا مادرانشان یا هردو را در عملیات‌های سازمان از دست داده بودند و البته این بازگشت نیز به هیچ عنوان به معنای بازگشت به آغوش خانواده نبود.

کودکان قربانیان فرقه رجوی - قسمت دوم

همچنانكه گفتم سرنوشت كودكان در تشكيلات مجاهدين داستان غم انگيزي دارد اگر روزي رجوي در تلاش بود كه از والدين اين كودكان در راستاي اهداف  فرقه اي خود  سواستفاده كند و  حضور كودكان در اشرف را مانع اين طمع روزي خود ميديد حال در اوج افلاس و درماندگي و دناعت و بي شرمي تمام  طمع به جان همان كودكاني كرده  بود  كه حال به سن ۱۶ – ۱۵ سالگي رسيده بودند  و اينبار بايد از والدين بعنوان طعمه براي آوردن بچه هايشان  به مقر فرقه در قرارگاه اشرف استفاده ميشد.

رجوي خيلي خوب ميدانست كه  در هر صورت براي كشاندن پاي مجددا آنها به مقر فرقه در  قرارگاه اشرف نياز به ابزاري نيرومندي  دارد  و آن چيزي نبود جز سواستفاده از عواطف والدين نسبت به فرزندانشان و عواطف كودكان نسبت به والدين خود. چرا كه  والدين  اولين كساني هستند كه فرزندان ميتوانند به آنها با طيب خاطر اعتماد كنند.

ضمن اینکه تاخیر در اعزام این نوجوانان باعث می‌شد كه آنان به سن قانونی برسند و در آن صورت امكان خارج ساختن  این افراد برای همیشه از بین می‌رفت، اکثر این نوجوانان قبل از اینکه تبعه آن کشوری که در آن ساکن بودند بشوند، توسط سازمان به عراق برگردانده شدند. این اقدام باعث شد که برگشت آنان به آن  کشور بدلیل اسم غیر واقعی ثبت شده در مورد مدارک مهاجرت و نیز عدم تابعیت آن کشور دچار اشكال جدی شود.

بدین ترتیب این کودکان که در حدود ۹۰۰ نفر بودند قربانی امیال رجوی شدند و عمر و زندگی خود را در این راه  از دست دادند.

بدين ترتيب رجوي پروژه اي را آغاز كرد كه محصول آن كشاندن فرزندان اعضاي فرقه از كشورهاي اروپائي و آمريكا و  ديگر كشورهاي غربي به قرارگاه اشرف بود.

بدین ترتیب از ابتدای سال  ۱۳۷۷ كم كم چهره هاي جديدي در قرارگاه اشرف و  ديگر پايگاههاي سازمان ديده ميشدند كه قبلا حضور نداشتند  كه در اصطلاح تشكيلاتي به آنها ميليشيا مي گفتند.

در اثر تغییرات سازماندهی قرار شد ارتش سوم و ارتش يازدهم در قرارگاه علوي – مخفيگاه رجوي  در  زمان جنگ كويت –   در نزديكي فيلق دوم  عراق – شهر مقداديه  مستقر شود.

در همين رابطه تعداد حدود ۲۰ نفر  از همين نفرات جديد كه مصطفي رجوي (محمد) فرزند مسعود هم جزو آنها بود   در ارتش سوم و يازدهم سازماندهي شدند . . .

من به سبب مسئوليتم در  ارتش سوم  در قرارگاه علوي  با خيلي از اين بچه ها از نزديك و با برخي شان دورادور  در ارتباط بودم و  خيلي بهتر مي توانستم وضعيت روحي و رواني آنها را درك كنم.

آنها تنها   و با اعتماد به والدينشان  به  عراق  آمده بودند  آنها  يقينا فكر ميكردند ميتوانند بعد از ديدن والدينشان  مجددا به كشور مبدا برگردند و شايد هزاران آرزوي ديگر در ذهن داشتند  كه هرگز محقق نشد و هنوز نشكفته  خيلي هايشان خاك سرد و بي روح قرارگاه اشرف را به آغوش كشيدند و جانشان را از دست دادند.

آنها  هرگز  فكر نمي كردند كه چنين اتفاقي بيفتد . آنها  تشنه  محبت پدر و مادرانشان بودند.  البته  خوشحالي آنها  از ديدن والدينشان در عراق و در قرارگاه اشرف زياد طول نكشيد. ترفند رجوي كارساز بود و او توانسته بود  با سواستفاده از رابطه عاطفي والدين نسبت به فرزندانشان تعداد قابل ملاحظه اي از اين نفرات را به كشور عراق و مقر فرقه در قرارگاه اشرف بكشاند.

آنها هرگز شاداب و خوشحال به نظر نمي آمدند. آنها از حضور در چنين فضايي متنفر بودند.  ولي اجبارات تشكيلاتي مانع از هرگونه اعتراضات آنها ميشد. آنها مجبور بودند به مرور به  روند  بازسازي فكري كه در فرقه  در جريان داشت  تن دهند.

اقتضاي سن شان ايجاب ميكرد كه هميشه آدم هاي بازي گوشي باشند.

کودکان قربانیان فرقه رجوی - قسمت دوم

آنها هنوز  احتياج به محيطي داشتند كه بتوانند انرژي هاي جواني خود را تخليه كنند.  آنها از هوش و استعدادهاي خوبي برخوردار بودند ولي رجوي با سركوب شديد و ايزولاسيون، آنها را وادار به كارهاي طاقت فرسا و سخت  نظامي ميكرد.

آنها دوست داشتند هميشه باهم باشند و اصلا هيچ سنخيتي بين آنها و ساير اعضاي فرقه وجود نداشت. حتي رفتارهاي كليشه اي و سرد و بي روح مناسبات فرقه آنها  را سخت آزار ميداد. آنها تنها در جمع خودشان خوشحال بودند چرا كه مي توانستند همديگر را درك كرده و حداقل با خاطرات خوبي كه با هم داشتند روزگار را سپري كنند.  ولي آنها هرگز نمي دانستند كه تمامي اين خصوصياتي كه آنها از خودشان بروز ميدهند در تشكيلات مجاهدين جايي نداشته و  مجازات هاي سختي بهمراه دارد و تمامي اين كارها تحت عنوان ارزش هاي دنياي بيرون و محفل گرايي بشدت پس زده ميشود. تمامي حركات و رفتارهاي آنها در نشست هاي جمعي بشدت سركوب شده و با تهاجم جمعي به آنها همراه بود. آنها بشدت از چنين نشست هايي متنفر بودند و هرگز تمايلي به شركت در آن را نداشتند ولي اجبارات تشكيلاتي  و قوانين سخت فرقه اي هميشه بعنوان يك اهرم  فشار بالا سر آنها بود.

از ميليشياها،  روزانه  چندين ساعت كار اجرايي كشيده ميشد.  آنها مجبور بودند در زير آفتاب سوزان صحراي عراق تانك هاي قديمي و كهنه را به بهانه آمادگي براي حمله نهايي به ايران شستشو داده ، تميز كرده  و برق بيندازند. آنها از حداقل استراحت برخوردار بودند و هميشه خستگي كار اجرايي و فشارهاي روحي و رواني از چهره هايشان هويدا بود.

ما اغلب تعدادي از اين نفرات را تحت امر گرفته و كارهايمان را در ستاد  با آنها پيش مي برديم . آنها بچه هاي باهوشي بودند و به كامپيوتر و كارهاي ديگر آشنايي داشتند. و هركاري را كه ميخواستيم آنها انجام دهند با يكبار توضيح در مورد كار،  آنها بخوبي از عهده آن بر مي آمدند و انجام ميدادند. آنها از اينكه حتي براي مدتي از كارهاي سخت اجرايي خلاصي مي يافتند  و مي توانستند   در كنار هم در ستاد كار كنند خيلي خوشحال ميشدند.

اين بچه ها خيلي نياز به عاطفه و محبت داشتند ولي در ملاء و فضايي كه قرار داشتند تنها   سركوب بود كه نثار آنها ميشد.  آنها روزانه بايد با انبوهي بايد ها و نبايد ها مواجه شده و اجبارا آنها را عليرغم ميل باطني شان رعايت ميكردند.

آنها بايد هر روز مثل بقيه اعضاي فرقه در نشست هاي عمليات جاري و غسل هفتگي شركت كرده و مورد انواع تهمت ها بويژه در زمينه محفل گرايي قرار ميگرفتند. اين بچه ها خيلي بهم ديگر علاقه داشته و دوست داشتند هميشه در كنار هم باشند.  ولي در تشكيلات اينگونه تفكرات كه بشدت با آن مبارزه ميشد جايي نداشت و اين بچه ها خيلي زود متوجه شده بودند كه جايي كه آمده اند نه تنها در كنار عاطفه و محبت پدر و مادري قرار ندارند بلكه بيش از پيش نيز تحت   خصمانه ترين روش هاي حسابرسي نيز قرار ميگيرند و همين امر باعث ميشد خيلي از آنها در اثر فشارهاي ناشي از رفتارهاي چوب كبريتي و خشك و بي روح تشكيلاتي فرقه دچار افسردگي شوند.

حتي پسر خود مسعود رجوي هم در قرارگاه علوي بدليل همين سخت گيري ها دچار شوك و مسئله شده بود و بشدت با برخوردهاي تشكيلاتي و خط و مشي پدرش مخالفت ميكرد او حتي نماز هم نمي خواند و كلا تيپ مذهبي نبود. گفتم من بدليل كارم دائم با اين بچه ها از جمله همين محمد رجوي برخوردهاي زيادي داشتم . مسئول مستقيم او قدرت حيدري يكي از مسئولين قرارگاه يازدهم  بفرماندهي پروين صفايي بود . او بدليل وضعيت خاصي كه داشت مستقيم به اين فرد وصل شده بود او بشدت مخالف سياست هاي پدرش بود و خود رجوي هم شخصا چندين بار با او در خصوص اين مسائل صحبت كرده بود ولي با توجه به روحياتي كه او داشت بعيد بنظر ميرسيد كه قانع شده باشد و رفتارهاي او نيز مويد همين عدم تغيير او بود.  در دروان پراكندگي و زمانيكه همه نيروها قرارگاه علوي را ترك كرده بودند محمد تنها كسي بود كه در قرارگاه باقي مانده بود.

آموزش هاي نظامي و كارهاي اجرايي سنگين كه روزانه در برنامه آنها قرار داده ميشد واقعا طاقت فرسا بود و دل آدمي را به درد مي آورد كه چگونه بچه هايي كه بايد در دانشگاهها مشغول تحصيل ميشدند حال بايد در بيابانها عراق آموزش نظامي ديده و يا هر روز مشغول شستن و سابيدن تانك هاي كهنه تي ۵۵ روسي و چيني تنها به بهانه آمادگي براي نبرد نهايي با رژيم ايران ميشدند.

بچه ها هم بمانند بزرگترها بايد با همان ساعت كار اجرايي در كارهاي روزانه شركت ميكردند.

در فضاي بسته و محصور قرارگاه علوي و انجام دادن كارهاي اجرايي  سخت كه هر روز تكرار ميشد براي آنها كه اغلب  در سنين ۱۶  – ۱۵ بودند واقعا طاقت فرسا بود؛ كار در آشپزخانه، كار در تعمیرگاهها، كار در سرويس تانكها و جاروكشي خيابانها و يا شركت در تمرينات يگاني در زير آفتاب مستقيم و  مواردی از این دست  ديگر جايي براي فكر كردن و انديشيدن باقي نمي گذاشت.  بنحويكه آنها ديگر طاقت و توان سرپا ايستادن را هم نداشتند و خستگي در چهره همه آنها آشكار بود.

به همين دليل كار با نقشه و كامپيوتر و كلا كار ستادي براي آنها فرصت خوبي بود كه حتي براي مدت كوتاهي هم شده بتوانند فشار كار اجرايي را روي خودشان كم كنند.

محمد محمدي هم يكي ديگر از اين  نگون بختي هايي بود كه در بند اين فرقه گرفتار آمده  بود. وي بعد از سقوط صدام از دست فرقه رهايي يافت و داستان زندگي وي حتي به روزنامه هاي كانادائي هم كشيده شد.

او هرگز خوشحال بنظر نمي رسيد. محمد در قرارگاه علوي و در  ارتش  سوم  بود و هر روز و شب تحت كنترل مسئولين تشكيلات بود.  چرا كه او تنها و صرفا براي ديدن خواهرش سميه كه او را هم  با فريب و صرفا براي گذراندن تعطيلات به خاك عراق كشانده بودند آمده بود و  حال خودش هم  گرفتار اين تشكيلات شده و  اجازه رفتن به كشور كانادا كه در آن كشور پناهنده بود را نداشت.

او  بشدت در تشكيلات مثل ساير كساني كه آنها را ميليشيا مي خواندند تحت فشار بود. او هميشه مجبور بود به همراه يكي از مسئولينش كه او را تحت نظر داشت در سطح  قرارگاه تردد كند.

محمد  بعد از ديدن خواهرش كه زياد هم طول نكشيده بود درخواست كرده بود كه مجددا به كانادا برگردد ولي مجاهدين با برگشت او مخالفت كرده و او را مجبور به تبعيت از قوانين سخت فرقه كرده بودند.  محمد فرد بي قراري بود و معلوم بود كه تحمل شرايط سخت فرقه را ندارد و با روحيات او سازگار نيست ولي عليرغم مخالفت هاي وي  تشكيلات او را مجبور كرد تا ۵ سال در تشكيلات فرقه بماند و سقوط صدام بزرگترين كمك براي رهايي او از چنگ فرقه بود.

ما در قرارگاه علوي  هر روز شاهد  اين بوديم كه محمد زير سخت ترين تهمت ها و سرزنش هاي تشكيلاتي قرار بگيرد.   او اصرار داشت كه برود ولي تشكيلات او را متهم به خيانت ميكرد  و بدترين رفتارهاي ممكن با او صورت ميگرفت.

بدين ترتيب ميتوان پي برد كه  فرقه مجاهدين تا كجاها پيش رفته است كه در راستاي رسيدن به قدرت و ثروت از هيچ چيز و هيچ كاري فروگذار نمي كنند. آنها انسانها را مي كشند، عواطفشان را سركوب و با احساساتشان  بازي ميكنند. همچنين به  فرزندان آنها هم رحم نمي كنند. چرا که آنها تنها به یک چیز می اندیشند و آنهم رسیدن به  قدرت است.

در دستگاه مجاهدين انسانها تا جايي قابل ارزش هستند كه تنها منافع آنها را تامين كنند. آنها هرگز از كشته شدن انسانها اعم از مرد و زن پير و جوان كودك و خردسال افسوس و تاسف نمي خورند.  آنها هرگز به عواطف پاك و پدر فرزندي و فرزند مادري توجهي ندارند.  آنها از  هر كلمه اي كه بوي عشق و زندگي  مي دهد متنفر و بي زارند . حيات آنها تنها در تاريك خانه هاي قرارگاه اشرف معنا و مفهوم پيدا ميكند كه تنها پيام آن  قدرت و ثروت براي رهبران فرقه است.

گفتم مجاهدين از كشته شدن كودك خردسال هم افسوس نمي خوردند و عذاب وجدان نداشتند . يادم مي آيد در سالهاي ۱۳۶۵ – ۱۳۶۴ و در فاز جنگ چريك شهري قرار بود يك زوج براي انجام عمليات همراه با كودكشان به ماموريت داخل فرستاده شوند و من عضو  واحدي  بودم كه ميبايستي آنها را به منطقه مرزي برده و از مرز رد مي كرديم بدليل اين احتمال كه ممكن است بچه هنگام عبور از منطقه جنگي و از زير پايگاههاي رژيم در منطقه حلبچه سرو صدا كرده و پايگاه متوجه حضور ما در منطقه شود ، لذا مسئولين توصيه كردند به كودك خردسال ۲ ساله قرص واليوم بدهند تا تمام مسير را بخوابد و اين كار را هم كردند. آنها مادر كودك را چنان تحت روند بازسازي فكري قرار داده  بودند كه در مقابل چنين اقدام  ضد انساني تشكيلات دم بر نياورد . او مجبور بود مطابق دستورات تشكيلاتي رفتار كرده و هرچه مسئولين مي گفتند را  اجرا كند. بدين ترتيب فرزند خردسال اين زوج كه قرص خواب آور واليوم خورانده شده بود مثل يك تيكه گوشت   بي روح در بغل مادرش كه گويي به خواب عميقي فرو رفته است  راهي خاك ايران شد.  تنها بعد از گذشت يكي دو ماه  خبر كشته شدن زوج نگونبخت به تشكيلات رسيد و حال سر اين كودك خردسال چه بلايي آمده بود كسي خبردار نشد و اينها تنها بخش كوچكي از جنايات فرقه مجاهدين است.

حضور نوجوانان و جواناني كه تشكيلات آنها را ميليشيا مي خواند شايد يك نمونه تاريخي از جنايات رجوي در حق نوجوانان  اين مرز و بوم باشد كه توسط تشكيلات فرقه اي مجاهدين و با اعتماد به  والدينشان و با فريب كاري تشكيلات پايشان به قرارگاه اشرف كشيده شده است.

آنها دائم در تشكيلات مجاهدين در معرض سركوب و آزار و اذيب روحي و رواني قرار داشتند و به  بهانه هاي واهي تحت انواع فشارها قرار ميگرفتند. آنها مجبور بودند از كساني كه مسئول ناميده ميشدند اطاعت كرده و  از دستورات خشن و  بي روح آنها اطاعت كنند. مخالفت با دستورات فرقه براي آنها هميشه دردسر ساز بود . به همين دليل هم دائم در معرض تنبيه و سرزنش جمعي قرار ميگرفتند ولي خيلي زود آنها ياد گرفتند كه چاره اي ندارند و بايد از دستورات فرقه اطاعت كنند.

بچه ها بر خلاف انتظار هيچ محبتي ، مهرباني  در تشكيلات فرقه نمي ديدند . الگوي همه و بويژه همين نوجوانان و جوانان تازه وارد هم بايد رهبري مي بود و مسئولين تلاش ميكردند كه عواطف آنها را بسوي رهبري سمت و سو بدهند.

آنها عليرغم اينكه پدر و مادرانشان در كنار دستتشان بود ولي جرات ابراز عاطفه نداشتند چرا كه  هميشه انسانهاي بي رحمي كه تحت عنوان مسئول شناخته ميشدند ناظر اين صحنه ها بودند و ميتوانستند گزارش بدهند و اين گزارشات نيز براي آنها عواقب بدي داشت.

حضور اين نوجوانان در تشكيلات جنبه هاي مختلفي داشت. تسلط آنها روي كامپيوتر و همچنين آشنايي آنها به زبانهاي مختلف و كشورهايي كه در آن اقامت داشتند  خود حاكي از فاصله عميق بين آنها و اعضاي در بند فرقه بود. هرچند كسي در اين رابطه  چيزي را به زبان نمي آورد ولي وجود اين فاصله و عقب ماندگي اعضاي فرقه در تمامي زمينه ها  بخوبي قابل لمس بود و اين خود گوياي خيلي چيزها از جمله نحوه نگرش فرقه به انسانها بود.

فرقه از موضوع علم و دانش تا  آنجائي استقبال ميكرد كه صرفا در راستاي پيشبرد اهداف فرقه باشد.  در غير اينصورت علم و علوم اعضاء،  خود  مانع حل شدگي اعضاي فرقه در تشكيلات محسوب ميشد .  البته اگر در ماههاي حضور اين نوجوانان در تشكيلات علم و علوم آنها تازگي داشت ولي اگر كمي زمان ميگذشت اين جوانان هم آنقدر در قوانين سخت فرقه درگير مسائل خودشان ميشدند كه تخصص آنها هم به باد فراموشي سپرده ميشد و به عمد تشكيلات كاري ميكرد كه اصلا افراد به تخصص هايشان فكر نكنند مگر تشكيلات به آن تخصص احتياج داشته باشد.

از نظر سازمان، اصلي ترين  مشكل در مورد اين بچه ها به زبان تشكيلاتي  محفل گرايي آنها بود. همچنين آنها بسختي به قوانين فرقه تن ميدادند. آنها تمايل داشتند كه هميشه با هم باشند و دور هم جمع شده و بگو بخند كنند.  ولي اينكارها خلاف قوانين فرقه بود.  فشارهاي شديد تشكيلاتي  بويژه استفاده از اهرم فشار جمع كه بشدت باعث ترس آنها ميشد سازمان توانسته بود تا حدود زيادي آنها را در بند قوانين فرقه نگه داشته و آنها را به تبعيت از اين قوانين فرقه وادار بكند لذا آنها كمتر در معرض ديد،  با هم ارتباط برقرار ميكردند و سعي ميكردند ارتباطات خود را با همديگر در حضور بقيه نفرات علني نكنند.

البته از  فشار جمع نه از جمع خود اون بچه ها بلكه از جمع اعضاي قديمي تر كه بشود آنها را به بيرحمانه ترين شكل ممكن تحت فشار قرار داد و ترساند استفاده ميشد.

تشكيلات فرقه اي مجاهدين بنا بر سالها  تجربه،  در اين زمينه بخوبي توانسته بود كه با اعمال  شيوه هاي ضد انساني تمكين اعضاي جديد  را  پيش ببرد  و البته بديهي است كه  اين شيوه ها در مورد اعضاي قديمي،  سخت تر و ضد انساني تر اعمال ميشد.

هر كسي كه وارد تشكيلات ميشد از جمله اين بچه ها طي تنها چند هفته و حتي روز بخوبي وضعيت  دستش مي آمد كه تفاوت ماهوي بين آن چيزي كه گفته ميشد  و آنچيزي كه در عمل اجرا ميشود وجود دارد.

بنابراين داستان بچه ها در تشكيلات مجاهدين هم يك سريال غم انگيز است. چه مادران و پدراني كه آرزوي  به آغوش كشيدن فرزندانشان را به گور بردند  و چه فرزنداني كه  بدون اينكه محبت پدر و مادرشان را ببينند خاك سرد، بالين ابدي آنها شد و چه اميدها و آرزوهاي اين نوجوانان كه توسط فرقه مجاهدين پرپر  نشد  و چه اشك هايي كه در دوري فرزند و  در خلوتگاه  دل انبوهي پدران و مادران ريخته نشد و در اين ميان تنها و تنها  دو نفر بودند كه قلبي از جنس سنگ داشتند و هرگز اشكي بر چشمان آنها حلقه نزد  و آنها مسعود و مريم  رجوي بودند.

  • نویسنده : سردبیر
  • منبع خبر : سایت راه نو