. . . هدف سازمان «مجاهدین»  این است که با تجمیع احساسات پاک جوانان وطن جبهه ای بسازد که نسبت به خود بیگانه باشند. خانواده در کالبد ذهنی شان ساختار خود را از دست بدهد و با حیله گری و فریب، از صفات نیک ، انسانی ، غرور و شهامت و وطن پرستی آنان در راستای مطامع و  هوسهای خوفناک سازمانی که تماما توسط یک فرد خودشیفته و البته بیمار هدایت و رهبری می شود، سواستفاده کند.

توضیح: این مطلب توسط  آقای اکبری چیانه فارغ التحصیل رشته حقوق به سایت راه نو ارسال گردیده است. نویسنده این مطلب خود زمانی از هوادارن سازمان «مجاهدین» محسوب میشد. برادر وی نیز قبل از وی در تشکیلات مجاهدین عضویت داشته است. آقای چیانه سالها در تناقض شعار و  عمل مجاهدین گرفتار بود که نهایتا با پی بردن به ماهیت فرقه یی و تروریستی این گروه  از آن دوری می جوید.  آقای چیانه تلاش کرده  است، تناقض بین عمل و شعار  مجاهدین را در قالب یک دیالوگ آموزنده بین خودش بعنوان یک هوادار  و یکی از دوستانش بعنوان مخالف این گروه به رشته تحریر در بیاورد.

این متن توسط هیأت تحریریه سایت راه نو تلخیص و ویرایش شده که در چهار قسمت در دید مخاطبان قرار می گیرد.

قسمت اول:

وقتی رسیدم،  دیدم در زنگ زده خانه دوستم باز است از لای در،  داخل خانه را سرک کشیدم. دوستم کنج حیاط نشسته و به گوشه ای می نگریست . وارد شدم و نزدیکش رفتم.  دیدمش با حالت قهر و غلبه داشت دونه دونه نوار داخل کاستهای هنرمند آواز ایران مرضیه را خالی میکرد و مثل کلاف سردگمی درهم پیچیده و توی دستاش بازیشون میداد و زیر لب چیزی می گفت  که من متوجه نمیشدم.

پاییز بود و برگهای تک درخت بزرگ گردو در وسط حیاط آجری خانه شان به زردی گرائیده بود و با وزش ملایم باد پاییزی دونه دونه در حال سقوط آزاد بودند.

آن هواهای دلگیری که در عین دلگیری برای من باعث گشایش دل میشد و من بشدت آن سوز باد و ریزش برگهای زرد پاییزی را کنار دیوار آجری خانه قدیمی را  دوست داشتم.

دوستم حال و هوای غریبانه ای داشت.  نزدیکتر شدم و بدون اینکه چیزی بگویم دستم را به نشانه تسلی روی دوشش گذاشتم و به آرامی پرسیدم : نوارهای مرضیه را خالی کردی چرا؟ تو که عاشق مرضیه بودی، نبودی؟

سپس تلاش کردم حال و هوای او را درک کنم.  روحیات او را بخوبی می شناختم.  آدم حساسی بود لذا زیاد سخت نگرفتم.  بنظرم رسید وجودش صحنه نبرد دو نیروی متضاد عشق و نفرته و همین  عرصه متضاد باعث درماندگی و کرختی روحیه اش شده بود در حالیکه  سختش بود  جواب دهد به جهت رعایت احترام من به آرامی پاسخ داد؛  من هنوزم دوستش …

جمله اش  را ناتمام گذاشت.  دلش پر بود. هیچ حرفی نزدم تا سکوتم باعث شود راحتر حرفش را ادامه دهد. دستش را گرفتم و به گوشه دیگر حیاط هدایتش کردم آنجا که دو صندلی رنگ رو رفته کهنه چوبی کنار بوته های نیمه جان گل سرخ قرار داشتند و او در حالیکه به من اشاره می کرد تا تکه پاره های کاستها و نوارهای ولو شده را جمع کنم به آرامی روی صندلی نشسته و من هم به تبع  او کنارش جای گرفتم و با علامت سر جوابش را دادم .

هوای پاییز برای من هوای زندگی است چون مدام در حال دگرگونی است . تغییری از سکون به وزش از سکوت به رعد، پرهیجان و شگفت انگیز، گاه آرام ، گاه رعب انگیز، شرایطی درست موافق روحیات درونیم.

در حالیکه به نیم رخ دوستم نگاه میکردم در صورت ماتمزده اش لبهایش گشوده شد و به آرامی گفت: نگهداری یا شکستن و دور ریختن کاستهای مرضیه افکاری بود که مدت ها  ذهنم را مشغول کرده بود.

همچنان که بصورتش زل زده بودم پرسیدم: عجب آدمی هستی یه روز طرفدار یه روز متنفر یه روز نوارهاشو جمع میکنی یه روز نوارهای جمع کرده را رو میشکونی و . . .

کمی صبر کرد سپس با حرکت سر حرف مرا تایید نمود و گفت: آره موافقم من اصلا  آدم عجیبی هستم خیلی هم حساس سپس پرسید: مگه تو نمیشناختی؟ مگر نمیدونستی من همیشه میخوام از حقیقت امور سر دربیاورم و به همین دلیل هم هست که یک روز چیزی را انتخاب میکنم و روزی دیگر اگر لازم شد آن را دور می ریزم و این کوشش سراسر زنگی من هست.

نگاهی به او انداختم و با اشتیاق پرسیدم: در خصوص مرضیه چه چیزی باعث شد تا کاست هایش را بشکونی و به سطل آشغال بریزی یعنی چرا آثارش را از خونه پاک کردی؟

او بسرعت حرف مرا تایید و پاسخ داد بدیل الحاقش به  گروهی  مستبد و تک صدا که سرشار از احساسات و هیجانات یکجانبه و متکبرانه اند.  بدلیل اینکه هنرش را اسیر و بنوعی مهار کرد و با جانبداری از رهبر  یک گروه فرقه ای عملا هنر پاک و از جنس آزادیش را محصور و هدفدار نمود.  او از آزادی در بند شد و این را خودش انتخاب نمود و این انتخاب نحس و ناشیانه او بود که دل مرا آزرد …

او حین حرف زدن یهو ایستاد و پرسید: متوجه حرفام نشدی ؟

من اما کاملا متعجب بودم باورم نمیشد چه میگوید یاس و انزجاری در پس چهره اش بود او برگشت و با همان حالت کرخ و سرد نگاهی مزورانه به چهره و چشمان من انداخت من هم او را نگریستم و با ابهام و اندیشه پرسیدم؟ یعنی معتقدی خانم مرضیه از یک تفکر سالم بیرون آمد و وارد تفکری ناسالم شد که هم جنس هم نبودند؟!

بله دقیقا.  این مهم نیست که تو چه کسی هستی اما این مهم است که تو به کدام طرز تفکر متعلقی و چه چیزی از کدام جنس به مخاطبان می دهی ؟

جواب دادم: البته فهمیدن این موضوع مهم است لیکن یه جورایی عجیب و غریب هم است!!

دوست هنرمندم بدون توجه به آنچه می گویم دست چپش را بلند کرد و در حالتیکه روی زانوی راستم می کوبید به آهستگی آهی از درون کشید و شروع به صحبت کرد.

گاهی انسانهایی از جنس هنرمند  گامهایی متفاوت برمیدارند و خود و هنرشان را در مرزی بسته و محدود تقدیم به آنهایی میکنند که از جنس مردم نیستند.  اگر شما مخالف این حرف نیستید بیایید با هم صادقانه در این مورد حرف بزنیم و خانم مرضه و «مجاهدین»  گروهی که او به عضوتشان درآمد را بهتر بشناسیم. البته اینکه «مجاهدین»  چه کسانی هستند نه که هیچ اهمیتی ندارد بلکه اینکه آنها چه میگویند و چه میخواهند بیا صحبت کنیم.

گفتم: لابد بخاطر این، طالب صحبت در این خصوص هستی،  چون میدانی برادر من سالهاست عضو این گروه  است.

گفت؛  نه من همانطوریکه به گفته تو من  آدم عجیبی هستم و خیلی هم کنجکاوم.   فقط میخواهم دلیل کاری را که کردم بفهمی همین.

گفتم: پس بیا صحبت کنیم شاید این گفتگو دیگر برایمان پیش نیاید همیشه که میسر نیست. البته داشتم دروغ میگفتم زیرا حرفهای او داشت برایم نامطبوع میشد فکر میکردم او قصد اذیت مرا دارد چون او یقینا می دانست که من متعلق به یک خانواده سیاسی بودم و برادرم سالهای متمادی پیش به «مجاهدین» پیوسته بود و خواه ناخواه عضویت او در افکار و اندیشه های من هم تاثیر گذاشته بود.

فلذا ذهن ناخودآگاه من نگرشی مثبت راجع به «مجاهدین» و رهبرشان داشت و حال چرا اجازه میدادم دوست دیرینه ام که همه چبز زندگی من را میدانست نسبت به اعتقادات من انتقاد کند و راجع به هواداران «مجاهدین»  موضعی تند بگیرد برایم تعجب آور بود.  او واقعا دنبال چه چیری بود این فکرا اذیتم میکرد. دوباره آگاهانه به خود تشری زدم تا  آرامشم را بدست آورم و با لحنی ساختگی گفتم خیلی خوب بفرما.

او گفت: نگرانیت را میفهمم . صحبت کردن و یا بهتره بگویم قضاوت در مورد گروهی که سالهای سال زندگی گروهیش را صرف مبارزه کرده است کار دشواری است ولی من سعی میکنم این کار را بکنم سپس ادامه داد:  به من ثابت شده هدف سازمان «مجاهدین»  این است که با تجمیع احساسات پاک جوانان وطن جبهه ای بسازد که نسبت به خود بیگانه باشند. خانواده در کالبد ذهنی شان ساختار خود را از دست بدهد و با حیله گری و فریب، از صفات نیک ، انسانی ، غرور و شهامت و وطن پرستی آنان در راستای مطامع و  هوسهای خوفناک سازمانی که تماما توسط یک فرد خودشیفته و البته بیمار هدایت و رهبری می شود، سواستفاده کند.

تو دوست خوب من آیا این موارد را قبول خواهی کرد؟ البته این شناخت شخصی من از «مجاهدین»  هست و کاملا شخصی است و تو میتوانی این شناخت را نقد کنی هرچند که این شناخت کامل نیست و البته فقط بیان ناقصی از از یک طرح کلی است. حال بگو ببینم آیا با من هم عقیده هستی یا نه؟

گفتم: بفرض که بله ولی معمولا همه هواداران سازمان انسانهایی پاک باخته ای هستند که برای سازمان از زن و شوهر و فرزند و پدر و مادر و خلاصه از زندگ شان کاملا می گذرند…

او بلافاصله به میان حرف آمد و با لحن نافذی ادامه داد: میبینی  که با انسان به چه  شیوه مرموزی رفتار می شود.  وای خدای من با تجلیل از شخصیت انسان و تلطیف عواطف او از او سواستفاده ای می شود و خیانتی می شود که فی الواقع قلب هر انسان آزاده ای را بدرد می آورد.

او خنده ی بریده بریده نیش داری کرد و سرش را به آرامی و به حالت تعجب تکان داد و دوباره افزود؛ بانو مرضیه به  عضویت گروهی درآمد که در آنجا از تلطیف عواطف انسانی سو استفاده می شود. حرفهای دوستم طعم تلخی داشتند.  من وانمود کردم که ناراحت نشده ام و مثل حریفی که باخته و بازنده میدان هست پرسیدم: منظورت از این حرفها چیست؟

او پاسخ داد: من که دارم بسادگی بیان میکنم و جای ابهامی در حرفهایم نیست.  مهم اینه که تو چه فکر میکنی؟

گفتم: حقیقتش . . . جمله ام را ادامه ندادم . ولی به فکر سخنان و عقاید عجیب و زننده او افتاده و ساکت شدم . از خود پرسیدم منظورش از این بدبینی نسبت به «مجاهدین»  چه میتواند باشد؟ او که آدم چیز فهمی است باید بداند که هر انسانی لاجرم در پیکره اجتماع به گروهی وابسته شده و برای اهدافش میجنگد و یا حداقل طرفدار تیمی شده و از آن تیم حمایت میکند و درجه توانایی هایش محدود و متفاوت است و او تا اندازه ای در گیر و بند محدودیت ها و نالایقی هایش میباشد.  لذا ناگزیر از وابستگی است. برگشتم و نگاهی به چشمان دوستم انداختم روح انتقادی او در عمق چشمانش قلبم را جریحه دار کرد.  دریایی از استهزاء و تحقیر در نگاهش موج میزد.  احساس کردم که از ادامه مباحثه با او میترسم و همین ترس ایجاب میکرد که از او دور شوم.  لذا کمی جابجا شدم و به آرامی گفتم این بحث ها فایده ای ندارد و من بهتره بروم.  تو کاری نداری؟

با تعجب پرسید کجا میری؟ چرا میری؟

به آرامی گفتم: چون که دوست ندارم کدورتی بینمان پیش بیاید.

او گفت: فقط برای همین میری!…میل خودت هست…اما بدان اگر حالا بروی برای همیشه فرصت یک بحث سالم را از دست میدهی و هرگز حقیقت و صحت و سقم اندیشه ات اثبات نخواهد شد.

او جمله ی پایانی اش را طوری محکم و مسلط ادا کرد که باعث ایجاد اندیشه ای در من شد.  احساس کردم گریزی از وی نیست و هرطور شده باید بنشینم و کمی تفکر کنم . . .

ادامه دارد . . .

  • منبع خبر : سایت راه نو