طلوع و غروب یک زندگی –  وقایع بعد از سی خرداد ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۳ 24 مارس 2020

خاطرات
طلوع و غروب یک زندگی – وقایع بعد از سی خرداد ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۳

انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی ایران در هفتم تیرماه 1360 که منجر به کشته شدن 72 تن گردید، و انفجار در دفتر نخست‌وزیری که در تاریخ ۸ شهریور ۱۳۶۰ صورت گرفت، از جمله جنایت هولناک «مجاهدین» در برابر نظام محسوب می شد که آنروی وحشی گری این گروه را به نمایش می گذاشت. که توانسته بودند با عوامل نفوذی خود دست به آن دست بزنند.

بایگانی‌های خاطرات - راه نو رسانه ای برای افشای ماهیت فرقه ای سازمان مجاهدین خلق
وقتی دوساله بودم پدر و مادرم مرا ترک  و به «مجاهدین» پیوستند 11 ژانویه 2020

وقتی دوساله بودم پدر و مادرم مرا ترک و به «مجاهدین» پیوستند

آری ای پدر آیا جمله خفت باری که وقتی شما را بعد از سالها می دیدم به من گفتید را یادت هست؟ به جای اینکه توضیح بدهی که چرا مرا طی این مدت تنها گذاشتی و رفتی و هیچ سراغی از من نگرفتی؟ گفتی چرا با انجمن نجات به اینجا آمدی؟ ولی هرگز پاسخ مرا ندادی وقتی که از تو پرسیدم تو در خاک دشمن چکار میکنی؟ و چرا به این حال و روز افتاده ای؟

از رویا تا واقعیت، از خانواده تا  قرارگاه اشرف 02 سپتامبر 2019
خاطرات

از رویا تا واقعیت، از خانواده تا قرارگاه اشرف

در دلم هوای تماس با خانواده و پدر و مادر را داشتم. در سازمان طرح اینگونه مسائل جرم و نوعی خیانت محسوب می شد. چه شبهایی که تنها به یاد پدر و مادرم با گریه سپری نکردم. آرزو می کردم کاش هرگز پای در این قرارگاه نمی گذاشتم. ولی خیلی زود و با دیدن وضعیت کسانی که اعلام جدایی می کردند فهمیدم که به این زودی ها این فراق به سر نخواهد آمد. و شاید هم تا ابد در حسرت دیدار خانواده ام بمانم.

حس مشترک، شیرینی زندگیِ بدون فرقه رجوی 01 سپتامبر 2019
خاطرات

حس مشترک، شیرینی زندگیِ بدون فرقه رجوی

در طول این مهمانی یک آرزو بیشتر نداشتم و آن این بود که این لحظات و فیلم های آن را ای کاش می توانستم نشان افراد اسیر در فرقه رجوی بدهم و به آنها بگویم که فردا دیر است می توانید امروز شروع کنید و آزاد باشید. آنکه خانواده ها را از همدیگر و ما را از آنها گسست رجوی و ایدئولوژی فرقه ای او بود.

زندانی واقعی کیست؟ 26 آگوست 2019
خاطرات

زندانی واقعی کیست؟

افرادی مثل نصرالله مجیدی در تشکیلات رجوی کم نبود. باید گفت سرآمد همه اینها مهدی افتخاری (فرمانده فتح اله) و از یاران نزدیک شخص رجوی بود. حال سوال این است: رجوی با نزدیک ترین یار خود چه کرد تا برسد به بقیه اعضا و تا برسد به «خلق قهرمان» ایران.

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۲) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۳ 03 آگوست 2019
خاطرات

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۲) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۳

رجوی که شخصا محاکمه ما را بعهده داشت گفت؛ من حکم آزادی شما از زندان را می نویسم ولی شما باید تعهد بدهید که اگر نفوذی بودنتان اثبات بشود حکم شما اعدام است . . . در جواب گفتم اگر اینطوریه پس بگذارید به همانجائی که بودیم برگردیم . . . با پرونده باز نمی شود به کار قبلی ادامه داد و به مناسبات برگشت.

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۲) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۳ 25 جولای 2019
خاطرات

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۲) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۳

بعد از عید فطر موج دستگیری ها آنقدر زیاد شده بود که در سلول دیگر جائی برای نشستن هم برای نفرات پیدا نمی شد و از طرف دیگر بازجوئیها هم طول می کشید و اگر می خواستند این همه نفر را بازجوئی بکنند فکر میکنم بیشتر از یک سال باید آنها این ریل را تکرار می کردند و همه را در زندان نگه می داشتند . . .

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۲) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۳ 20 جولای 2019
خاطرات

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۲) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۳

در زندانهای مجاهدین روزهای سخت و طاقت فرسائی سپری می شد. در آن اطاق کوچک که بیش از 50 نفر جمع شده بودند، هوای بسیار کثیفی بود و هیچ تهویه ای هم نداشت. روزها حتی برای هواخوری هم بیرون نمی بردند و تمامی ساعات و روزها باید در آنجا می ماندیم و وقتی هم اعتراض می کردیم می گفتند خائنین مزدور حق شما بیشتر از اینهاست و . . .

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۱) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۴ 07 جولای 2019
خاطرات

خاطرات جداشدگان از شکنجه های فرقه رجوی (۱) – قرارگاه اشرف، سال ۱۳۷۴

محسن دیگر آن محسن قبلی نبود. پیراهن تنش را پاره کرده بودند و هر کس با گرفتن تکه پاره ای از پیراهنش او به سویی می کشید. صحنه هایی که انسان هرگز نظیر آنرا در جایی ندیده بود. او در حالیکه به زمین افتاده بود نفسش بسختی بالا می آمد گرمایی که در اثر هجوم وحشییانه سایر نفرات در سالن ایجاد شده بود خود کافی بود که نفس هر انسانی را بند بیاورد چه رسد به محسن که نفرات بالای سرش همچنان فریاد بر می آوردند و فحش و ناسزا بهش می گفتند.